این پست ثابت است
با کلیک بر روی هر عکس از آخرین اخبار مطلع شوید
*
با کلیک بر روی هر عکس از آخرین اخبار مطلع شوید
سوم خرداد
سالروز فتح خرمشهر و روز
مقاومت و پایداری گرامی باد.

چه روز باشكوهی است
سوم خرداد، روزها و شبهای منتهی به آن،
سراسر خاطره و نیایش است و چه باشكوه كه نخلها همچنان ایستادهاند.
نخلها هنوز ایستادهاند تا مقاومت را به رخ تاریخ بكشند،
كارون همچنان جریان دارد تا رفتن و پیوستن را متجلی سازد.
نخلها هنوز ایستادهاند تا ما بدانیم مردان و زنان این سرزمین چگونه از خود عبور كردند...
نخلها بیدارند و از راز و رمز شب، سنگر و سكوت و ستاره میگویند،
نخلها ایستادهاند، خدایا ! فردا چه خواهد شد...
خدایا چه میشود اگر خورشید بر سرزمین طلایی "خرمشهر" فرود آید
و بر دستان زنان و مردانش بوسه زند، سزاوارست اگر ماه بر پیشانی
این سرزمین سجده كند.
خدایا سزاوارست اگر ستارهها یكی یكی بر زمین آیند تا در برابر عظمت
فرزندان این خاك كرنش كنند.
روبروی مسجد جامع خرمشهر، ایستادهام چه رازها در خود دارد
و چه سكوتی كه سرشار از ناگفتههاست،
چه ایثارها به یاد دارند، احساس میكنم دیوارهای مسجد نیز خاضعانه
در برابر صبوری دادن سرزمین آتش و خون تعظیم میكند.
چه عظمت باشكوهی، چه لحظه فراموشنشدنی، و چه لبخند زیبایی است
كه روز و آفتاب بر شهیدان روا میدارند. چه زیباست شكوه باران
كه قامتش را برای شهیدان خم میكنند.
خدایا! كجایند آن مردان به ادعایی كه از نور هدیه میچیدند
.
كجاست فریاد الله اكبر مردان خدایی كه قلب دشمن را میشكافتند.
خدایا! صدای گلوله رانشنیدهام، صدای زوزه خمپاره رانشنیدهام.صدای سوت نارنجك
را نشنیدهام، رد گل آلود پای دشمن را ندیدهام اما به یاد دارم غارت
خانه و كاشانه مردم را ... چگونه میتوان از ناجوانمردی سیمهای
خاردار و میدان مین نگفت.
چگونه میتوان كتاب تاریخ را بست و نگفت كه دشمن چگونه به خود اجازه داد
شهری را ویران، مادری را منتظر و فرزندی را از خانهاش بیرون كند.
چگونه میتوان آرام نشست و بر سوگ "لالههای سرخ"با باران همراه نشد.

خدایا!
این قطار قدیمی در بستر موازی كدام تكرار خواهد ایستاد ...
نكند توقف و ماندن ما بهانهای برای سوار شدن بر قطار تكرارها شود و ما غافل
از شهدا فقط تصویر آنها را قاب و طرح جادهها ببینیم.
چقدر فاصله افتاده بین ما و خرمشهر...
اما نه! انگار همین دیروز بود كه نخلها هم، آهنگ رفتن داشتند
و لحظههای پر از دوست داشتن در تمام زمان جاری بود
و همه در جستجوی شهادت!
رفاقت بود و رفاقت و رقابت معنا نداشت...
خدایا! چگونه میتوان این همه عظمت را فراموش كرد كه تاریخ
در برابر آن سر تعظیم فرود آورده است.
نمیتوانم از سربازی نگویم كه زمان را با سرعت نگاهش میكاوید
، آخر صدای كودكی از زیر آوار به گوش میرسید و آنسوتر ... خمپاره بود و آتش!
سرباز نیز در كمین لحظهای برای نجات! زمان را جستجو میكرد و لحظهای از كودك چشم بر
نمیداشت ... مگر باران وقت باریدنش بود!
خدایا! حال چگونه میتوان از جلال و شكوه شبهای "مسجدجامع"
نگفت و دم نیاورد. چگونه میتوان در برابر بزرگی مردان و زنان این سرزمین سكوت كرد
و هیچ نگفت! مگر میشود؟
چگونه میتوان در قطار قدیمی تكرار در خطوط موازی ماندن و رفتن،
در جا زد و در برابر مردمی كه به زیبایی ایستادند، ساكت ماند!
خدایا!
به من ارزانی دار آن توانی را كه بتوانم جاری كنم آنچه را كه گذشت.
اكنون صدای نیایشهای محمد،بهنام ، سجاد و.. است كه در كوچههای
خرمشهر جاری و ساری است.
خدایا!
چگونه میتوان از بال كبوتران كه التماس رفتن داشتند،
نگفت و پروازشان را نستود. به یقین هیچ كس نمیتواند از این عبور كند
كه در هیچ سنگری نشانی از "ورود ممنوع"نبود
و خط سادگی خط همه عاشقان این سرزمین بود...
نمیتوان از این گذشت كه نوجوانی به مادرش التماس میكرد
"خرمشهر" تنهاست، باید بروم، رفت اما ماند و جاودانه شد...
چگونه میتوان از "بهنام محمدی" نوجوانی كه با تمام وجودش
با تمام ایمان و اعتقادش از سرزمین و آرمانهایش دفاع كرد بیآنكه ادعایی كند ... نگفت.
باید اور ا ستود كه پرواز پرنده ستودنی
است.
او "آزادی" را نثار دستهای ناتوان پیرمردی كرد كه در پشت نگاه سراپا
مهربانیاش تنها داراییاش را هدیه داد.
او "شجاعت"را نثار مادری كرد كه تنها امید زندگیاش را تقدیم كرد.
آری! چگونه میتوان سكوت كرد و نگفت كه 45" روز "
مقاومت یعنی شكستن دشمن،
یعنی عشق و ایمان، یعنی اعتقاد، یعنی رستن از اسارت دنیا
و پیوستن به حق ... آزادی به معنای مطلق كلمه!
با تمام وجود،
تنها میتوان گفت "خرمشهر را خدا آزاد" كرد...
و تنها میتوان گفت: ای جادههای سخت ادامه، ما را لیاقت رفتن نیست...؟
یاد همه شهدا به ویژه شهدای سوم خرداد خرمشهر گرامی وجاودان باد.
شهدای روستای قلعه قروه كردستان














به گزارش مشرق، برای رفتن تا منزل جانبازی که عنوان "جانباز 100 درصد" را یدک می کشد باید با پای دل رفت، پایی که سکوت نمی شناسد و بی محابا می رود تا بداند و بگوید. شاید هفته و روز زن بهانه بود برای گفتن از احساسی که در عمق جان یک زن رخنه کرده است، احساسی که بی اندازه دوستش دارد و همین احساس هزاران علامت سوال را در ذهنمان کاشته است.
با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد. قدم که می گذاریم احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حس غریبی دارد! حسی به اندازه همین جمله گنگ و مبهم.
اینجا شهید زنده ای به آسمان خیره شده است...
اینجا شهید زنده ای روی تخت دراز کشیده و به آسمان خیره شده است و با نگاهش نجوا می کند، جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" سه سال است در حالت کما همینطور خیره به سقف اتاق می نگرد و انگار در عمق نگاهش چیزی است که مسحورمان می کند! نه تنها ما را بلکه هر کسی را که اینجا قدم گذاشته و جادو شده است.
می گویند هر روز از هر جای ایران دوستان و آشنایانی به نیت زیارت "شهید زنده" می آیند! جانبازی که رد گلوله گروهک ملعون ریگی را می توان روی پیشانی اش گرفت، "نور خدا" شهید پاسداشت کیان مملکت است، شهید حفظ خاکی که برایمان بیش از همه دنیای خاکی می ارزد!

زهرا سادات دختر کوچک سید نورخدا می گوید که پدرش سه سال و دو ماه و 10 روز است که به آسمان خیره شده و انگار منتظر است! دخترک شماره روزهای انتظار پدرش را خوب می داند و حتی ساعت هایش را هم شمرده است.
تنها 10 سال سن دارد و قرار است بعد از سه سال چراغ شادی را امشب در دهمین سالگرد تولدش در خانه نورانی "سید" روشن کند، می گوید این تولد، تولد 10 سالگی او نیست، تولد نویدی است که دکتر برای یک بار دیگر "زهرا" گفتن سید نورخدا به آنها داده و بی اندازه خوشحالشان کرده است.
خیلی! شمردنی نیست!
تا آمدن خانم حافظی همسر "سید نورخدا" با زهرا سادات گپ می زنیم و او هم از همکلاسی هایش می گوید که گاهی برای دیدن "بابایی" به خانه شان می آیند، کمی از معدلش می گوید و اینکه هر سال شاگرد اول می شود. از اینکه سه سال انتظار بابا را چطور تاب آورده است و اینکه چطور به مادر کمک می کند تا نیازهای بابا را برطرف کنند.
خلاصه دخترک حرفهای گفتنی زیادی دارد ولی مادرش با سینی چایی که مقابلمان می گذارد رشته کلام را به دست می گیرد تا جواب سوالی را که از زهرا سادات پرسیده ام خودش بدهد و با نگاه گرمش می گوید: هر اتفاقی برای "سید" بیفتد ما دوستش داریم، حتی هر روز بیشتر از روز گذشته! و زهراسادات با تکان دادن سرش حرف مادر را تایید می کند.
می گویم زهرا جان حالا جواب سوال را خودت بگو، بابا را چقدر دوست داری و دخترک جواب می دهد: خیلی! شمردنی نیست! و جوابش دقایقی سکوت را مهمان فضای اتاق می کند.
از زن جوان که به زحمت 37 سالش تمام شده است می خواهم قصه زندگی اش را با "سید نورخدا" بگوید تا با سکوت معناداری مرور کند روزهای قشنگی را که هر شب شاید در ذهنش به آنها می اندیشد.
یک قصه تمام نشدنی...
می گوید همه زندگی ما قصه است، یک قصه تمام نشدنی که دوست ندارم تمام شود. از جوابش شگفت زده می شوم، انگار که قرار نبوده چنین جوابی بشنوم با تعجب می پرسم دوست ندارید تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم می گوید نه! شوهرش را همینطوری روی تخت، بدون حتی یک واکنش، یک کلمه، یک نگاه معنادار و حتی یک صدا یا آوای با مفهوم دوست دارد و همین شگفت زده ام می کند!

می گوید غریبه ها از شهرهای دور و نزدیک برای دقیقه ای با "سید نورخدا" بودن به اینجا می آیند تا از اتاقی که فرشته ها قدم هایشان را آنجا می گذارند بی نصیب نمانند و من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم که همه روزم اینجا شب می شود و شبم به سپیده پیوند می خورد.
از 14 سال زندگی مشترک با "سید" حرفها دارد، ولی همه 11 سال یک طرف و سه سال و دو ماه و 10 روز آخرش یک طرف! می گوید من از 17 اسفندماه سال 87 یک بار دیگر متولد شده ام، همزمان با بهشتی شدن سید نورخدا من هم اوج گرفتم تا توفیق پرستاری "شهید زنده" را داشته باشم.
سید دلم را برد!
از روز آشنایی با "سید" می پرسم و با صورت گل انداخته می گوید که برای اولین بار در روز خواستگاری او را دیده و همان روز هم عاشقش شده است! وقتی از عشقش حرف می زند به مانند همه زنان محجوب و با حیای لرستانی صدایش می لرزد و صورتش سرخ و سفید می شود و می گوید: سید دلم را برد!
کمی تامل می کند و حرفهایش را به روز جانباز شدن سید پیوند می زند. می گوید همه چیز در عملیات کمین در شرق زاهدان و در نبرد با گروهک ریگی اتفاق افتاد. می گوید "سید" مرخصی داشته و قرار بوده همان روز برگردد ولی نوبت مرخصی اش را به همکارش می دهد تا توفیق حضور داشته باشد. می گوید اگر این مقاومت نبود شاید فاجعه ای رخ می داد، شاید!
پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام...
زن جوان تند و تند حرف می زند و من فقط گوش می کنم، گاهی آنقدر محو حرفهایش می شوم که نمی توانم کلمه ای بنویسم. می گوید "نمی دانی خون سید چه ها کرده است"، می گوید "شیرین ترین روزهای زندگی ام را سپری می کنم"، می گوید " من پیش کسی هستم که ایمان دارم بهشتی می شود و چقدر خداوند به من لطف داشته که پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام"، می گوید...
در نگاهش غرور خاصی است که بی اندازه مجذوبم می کند، غروری که زندگی در کنار یک مرد بهشتی و یک شهید زنده به او داده و این احساس تمام روحش را تسخیر کرده است.
با مکث خاصی سوالم را مزمزه می کنم و می پرسم "خسته نمی شوی؟" می گوید از چه؟ با کمی تامل انگار که نمی دانم حرفم را چطور در قالب کلمات بیاورم با شرمندگی در چشمانش نگاه می کنم و از نگاهم منظورم را می خواند و می گوید: نه!

پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست!
سریع پی سوالم را می گیرم و می پرسم تا به حال از خدا گلایه کرده ای که "حقت این نبوده است؟" و بازهم جوابش سوالم را شرمنده می کند و می گوید: این تمام حق من از زندگی بوده است، پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست!
انگار که احساس می کند حرفش را شعار پنداشته ام پی حرف هایش را می گیرد و می گوید: اینها که می گویم شعار نیست، واقعیت زندگی من است، واقعیت همه سه سال و 2 ماه و 10 روز زندگی با یک "شهید زنده"!
احساس زنی که سالهاست همسرش بدون واکنشی روی تخت دراز کشیده و خیره مانده همه وجودم را مبهوت کرده است. زن جوان که انگار استیصال مرا دریافته حرف هایش را ادامه می دهد و می گوید: من فقط از "سید" دو سوال دارم، یکی اینکه آیا از من راضی است و دوم اینکه مرا هم پیش مادرش زهرا(س) شفاعت می کند؟
می ترسم کم بیاورم!
می گویم برای شفای "سید" دعا می کنی؟ و بازهم جواب عجیب زن جوان که "سید به دعای من احتیاج ندارد، خدا خودش به سید شفا داده است..."
می گوید که گاهی برای "سید" و خوشبختی شان اسفند دود می کند، می ترسد این خوشبختی تمام شود و با لبخندی می گوید همه به زندگی ما غبطه می خورند! می گوید همیشه در زندگی مان "تک" بوده ایم و حالا هم در همه دنیا "تک" هستیم.
از او راجع به ترس ها و واهمه هایش می پرسم، آرام می گوید: می ترسم کم بیاورم! قبل از دعا کردن برای هر چیزی داخل پرانتز به خدا می گویم به من توانی بده که در این مسیر ثابت قدم باشم.
روی پیشانی "سید نورخدا" بوسه می زند و می گوید روزی هزار بار پیشانی "سید" را بوسه باران می کنم، اینجا رد گلوله ای است که خانواده ما را بهشتی کرد!

یک زن دیگر متولد شده است!
کبری حافظی همسر جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" معلم است ولی به خاطر همسرش مرخصی گرفته و کلاس درس را رها کرده است. خودش می گوید کلاس درس من اینجاست، من اینجا امتحان پس می دهم و به جای معلمی پرستارم!
از تحمل و صبرش می پرسم و می گوید که قبل از جانباز شدن "سید نورخدا" خیلی روحیه حساس و عاطفی داشته است. می گوید وقتی سید سرما می خورد برایش تب می کردم! کمی مکث می کند و ادامه می دهد: ولی انگار آن زن حساس و کم تحمل تمام شده و یک زن دیگر متولد شده است!
از آرزوهایش سوال می کنم و با خوشحالی تمام از در آستانه تحقق قرار گرفتن آرزوی دیدار با مولایش حضرت آیت الله خامنه ای می گوید. با ذوق زدگی خاصی می گوید که موافقت شده که به همراه بچه هایش به دیدار رهبری بروند تا یکی از آرزوهایش رنگ واقعیت بگیرد.
آیا این منم!؟
می گویم راستی خانم حافظی چطور با سید ارتباط می گیری وقتی نه می تواند حرفی بزند و نه واکنشی و نه حتی نگاهی؟ انگار که از حرفم خوشش نمی آید، می گوید: من آنقدر به سید نزدیکم که نیازی به حرف یا کلامی نیست. وقتی تشنه می شوم احساس می کنم سید تشنه است و وقتی کمی آب روی لبهایش می ریزم عطش خودم هم رفع می شود!
می گوید سید در کما قرار دارد ولی همه احساسش را احساس می کنم. انتظار ندارد من احساسش را درک کنم برای همین حرف هایش را با این جملات تمام می کند: کسی نمی داند سید چه کرده است با دل من!گاهی وقتها به خودم نگاه می کنم و می گویم آیا این منم!؟
جز سکوت در مقابل حرفهای این بانوی صبر و ایثار چیز دیگری در ذهن قلمم نمی گنجد، احساسش همه وجودم را پر کرده ولی انگار حرفهایش را جز خودش کس دیگری نمی تواند درک کند، برای همین مهر سکوت بر لبهایم می زنم تا او بگوید و بگوید و بگوید و حرفهایش همین گزارش شود.
برای رفتن از جایگاه فرشتگان و جایی که یک "شهید زنده" روی تخت به چشمان آسمان خیره مانده است پاهایم یاری نمی کند، انگار همان حس غریب همه وجودم را مسحور کرده است، اینجا جادویی به وسعت نگاه یک شهید جاریست، با وضو وارد شوید.
بسم رب شهدا والصدقین و المجاهدین
حاج محمد طالبی
قافله سالار گردان حمزه

جرعه ای از دردودلهای جوانان کردستان
جوانان اهل ولایت آن هم در قم کردستان
آری اینجا سریش آباد است مهد دلیران
مهد طالبی و حیدری و کرمی و حاجیان
آن پهلوانان دلیر گذشته ز جان
افتخارش حاج محمد ببر کردستان
روزی از روزهای زندگی عاشقانه با پدر و مادرم درکلبه ی حقیقت ها و واقعیت ها،مشغول تماشای آن جعبه ی جادویی بودیم که برنامه ای از شقایق های شاهد،لاله های محبوب عاشق،همان جهادگران راه حق،شهیدان هشت سال دفاع مقدس به جلوه ی شیشه ای رنگ و بوی معنوی بخشیدند؛آن احساس که تحریک می شد،دوباره تکرار شدوسنگرهای فکرم را پر از ترکش کرد، آن حس سرافکندگی و یأس که چرا قهرمان دنیای من نباید در بین آن پهلوانان به چشم آید؟
دائم به خود می گفتم:شاید پدر در آن منطقه نبوده؟یا که شاید آنها از استان های دیگری هستند؟ نه،اصلاً شاید خبرنگار آن زمان فقط از رزمندگان پایتخت فیلمبرداری می کرده و اهالی کردستان برای آنها آنچنان اهمیتی نداشتند.
نمی دانم آنچه که همواره ذهنم را زخمی می کند را بر روی صفحه بیاورم یانه؟واهمه دارم ذهن شما هم مجروح گردد،اما به خود مجال و جرعتی خواهم داد و گوشه ای از آن تیر و ترکش های زخمی کننده ی فکر را بازگو خواهم کرد،تا اینکه خود بگیری از این مجمل،حدیث مفصل را.
چندین سال است که اهریمن مواد مخدر و نوچه ی نا خوانده اش پژاک چنگ بر غرب ایران،مهد دلیران و شیران از بیشه رهایی یافتگان زده اند؛برادران ارزشی نیروهای مسلح اعم از سپاه و نیروی انتظامی این مرز و بوم را هدف تیر و ترکش های خسمانه ی خود قرار داده اند،تا که رعب و وحشت را در دل اهالی ایجاد کنند؛جوانان رشیدی را به خاک و خون کشیدند تاکه به آستان مقدس امام قلب ها،سلاله ی زهرا(سلام الله علیها)،سید علی دلها ضربه ای وارد کنند،ام کور خواندند.
کسی از این ماجرا بویی نبرد چرا که خبرنگاران احساس وظیفه نمی کردند؛جوانی از مازندران یا نه از قم و تهران در کرانه های کردستان به درجه ی عظیم شهادت نایل شدند،جعبه ی جادویی دست از پا گم کرده و مشغول انعکاس خبرگزاری های حزن انگیزی می شدند که انگار لشگری از آن استان ها از دست رفته اند.
این درد را ما در صندوقچه ی اسرار نگه می داریم،چرا که همین دردمان ارزشمند است،چه بسا خداوند حکیم می خواهند کردستان همچنان گمنام بماند،تا کسی نداند کردستان جوانان ولایی در بستر خود پرورانده،پله ای فراتر از آن هم علت وجودی برای خود یافته است،وقتی به نگاه بعضی ها ظاهر می شویم،نگاه شک آنها در چشمهایشان غریبی می کند و لب به سخن گشوده و می پرسند:مگر کردستان شیعه هم دارد؟عجبا!آری وجود ما برایشان حس اعجاب را تحریک می کند؛چرا که در اُتاق های فکر وظیفه های اصلی در جبهه های مشهور اعزام نیرو دارند،از نیروهای فکری از سربازان امام زمان(عج)،مبلغان راستین دین اسلام گرفته تا رسانه های خبری جعبه های جادویی همه و همه واهمه سوی کردستان،سوی قروه،سریش آباد(بهشتی شهر) آیند؛آری باید گفت:هرکسی توفیق محمود کاوه شدن را ندارد،تا که از مهد رضا تولد گردد و درکردستان محروم به ملکوت اعلی پرکشد؛اما مبلغانی در دامان آب و خاک سریش آباد (بهشتی شهر) و قروه پرورش یافته و به خود کفایی دینی قله ی ولایت رسیدند؛آن هم بعد از نوش داروی بعد مرگ سهراب،زمانی که فرهنگ بی حجابی در قروه رایج شد و رقاص های سنی مذهب جایگاهی پیدا کرده اند؛این محرک های زخمی کننده ی فکر و اندیشه همواره سِنسُرهای هوشمندم را به کار انداخته و باعث به وجود آمدن اثر پیشرفتی در روانم گشته اند.
بعد از اینکه آن جعبه ی جادویی کار معنویش تمام شد،رو به آن محضر پاکی،آن شیدای عاشق کرده و پرسیدم:آیا می شود روزی از این روزهای دهر دنیایی،عضوی از آن راشدان جهادی را ملاقات کنم؟
این سوال بار اولم نبود که می پرسیدم،بلکه بارها بر سر زبان آورده و حتی گاهی در صدر خویش مخفی اش کرده ام؛چون همه و همه این مسألت را لغو و بیهوده به حساب می آورند،آری حق با آنهاست چرا که شهادت عُروجیست همراه رجعت؛تا که مولای کل عالَم نیاید،ملاقات شهدا کاریست بسیار سخت.
اما این دل دست بردار نبود و با التماس های پیاپی به آن آستان عشق واقعی،آن پدر قهرمان رویایی،کار خود را پیش برد تا اینکه بعد از هفته ای پر فراز و نشیب و تعلل پدر،بر هدفش مقرب گشت.
چشم های تنم شاهد آلبومی از پدر شد و اشکهای یتیم خرابه چشمم بی قراری کرد و چشم به این جهان گشود؛مرغ های محبت واژه هایم پر کشیدند و واژه های مهربانی را شکل دادند:
بابا جان این عکس ها دیگر چیست؟
پدر:اینها خاطرات روسیاهی من هستند.
این غریبه ها نامشان چیست؟
پدر نفسی عمیق با جرعه ای حزن انگیز بالا کشید و گفت:اینها یاران دوران آشناییند،آشنایی من از خود،آشنایی بوته از ریشه،شاخه از تنه،خلاصه اینها غریبه نیستند پسر جان،آشنایان دوران شیداییند؛شهیدان سید اولاد پیغمبر اجاقی، کرمی،حاجیان،طالبی،حیدری،ضیایی،ملاولی و... .
نام این شخص چیست،همین که محاسنش را حنا گذاشته،بابا این هم شهید شده؟

پدر:نه پسرم روسفید جبهه هاست،لیکن اسیر گیر دار و فتنه ی دنیاست؛ نامش، نام مقدس نبی اکرم(صلی الله علیه وآله) و شناسنامه اش، شناسنامه پیروان روح الله است. الحق که طالب شهادت و شهامت و رشادت و ولایت است. نام «حاج محمد طالبی» از هر کلمه ای برای رزمندگان، شیرین تر و محبوب تر بوده و هست. اخلاقش همچو اخلاق مولا علی(علیه السلام)، روشش در زندگی حسنی(علیه السلام)، روحیه اش حسینی(علیه السلام)، در دفاع از ولایت و نظام اسلامی حقا که ابوالفضلی(علیه السلام) است. هنگام دفاع و جهاد و شهادت همچون یک بسیجی خاکی، خادم و غرق در خدمت بود و بعد از قبول قطعنامه با دلی آرام و روانی مطمئن این بار در جبهه ی نرم مشغول دفاع شد؛ مسجدنبی را پایگاهی برای ترمیم روح ترکش خورده ی جوانان قرار داد، آری او سنگری دگر،در استانی دگر احداث کرد؛خاکریزی بر علیه منافقین و ضد انقلاب ها،پادگانی برای نجات غیور مردان و پهلوانان کرمانشاه ،پایگاهی بزرگ برای انتشار اسلام ناب محمدی(صلی الله علیه وآله) ودفاع از ولایت مطلقه فقیه ایجادكرده است.
«حاجی طالبی» بارها و بارها مورد آماج تیر و ترکش های دشمن بعثی قرار گرفت؛امادلیر مردیش باعث شد تا ارتش بعث عراق او را «شیر زرد» خمینی(ره) وببركردستان نام بنهد. حاج طالبی یک پهلوان و پهلوان صفت است .
رهبر معظم انقلاب به او نشان شجاعت داد و سید شهیدان اهل قلم او را «ببر کوهستان» نامید.
او خود شهیدی است زنده
از غرب تا جنوب برای همه معرفه است به خصوص درغرب؛هنگام محاصره شدن نیرو ها توسط دشمن،همه شاهد حصر شکنی های اعجاب برانگیز او بودند.
صدام ملعون حاجی را در غرب مانعی مهم می دانست و جایزه برای شهید کردنش گذاشته بود؛ حاجی بعد از عملیات نصر ۷ از دستان مبارک آقا مدال فتح گرفت.
ای غروب خاک را آموخته
ای چفیه ها ای چفیه های سوخته
ای زمین ای رملها ای ماسه ها
ای تگرگ تق تق قنا سه ها
جمعی از ما بارها سر داده ه ایم
عد ه ای از ما برادر داده ایم
در کویر مرگ شرجی مانده ام
ای جماعت من بسیجی مانده ام
پدر در مقام الگودهی خدمتی بزرگ برایم به ارمغان گذاشت،تا اینکه هرگز نتوانم جبران محبت هایش را به جا آورم؛الگویی که بارها و بارها روحیه ی جهادی را در وجودم تقویت کرد،با هر دیدار و تجدید میثاقی،یاد آن دلیران و مردان ارزشی آن شهیدان والا مقام را در ذهنم به تصور و تصدیقی جدید تبدیل کرد.
سایه اش بالای سرمان مستدام
وجودش دلگرمی مولایمان
ان شاء الله تعالی...... .

برای دانلود دراینجا کلیک کنید
بهر فرج و ظهور مهدی فاطمه (عج) صلوات
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
بسم الله الرحمن الرحیم
یادی از مظلومیت شهدا کردستان
یادی از مظلومیت شهید حاج لطیف راستی
حاج لطیف راستی از فرماندهان شجاعی بود که تا در قید حیات بود در تمامی ماموریتهای حساس روی گردان ان شهید گرانقدر حساب ویژه باز کرده بودند تمامی ماموریتهای خطیر از عهده چنین فرمانده با تدبیر و زیرک ومدیر بر می امد این گرانقدر بعد از شهادتش پدر گرانقدرش نتوانست داغ دوریش را تحمل نماید وبعد از6ماه از شهادت فرزندش حاج لطیف دعوت حق را لبیک گفت و به دیدار فرزند شهیدش رفت اولین سالگرد شهادت این شهید در گمنامی برگزار شد انگار اصلا شهید راستی وجود نداشته وهمینطور سالهای بعد در یادواره ها و مراسمات خاصی از این شهید گرانقدر یادی شد امیدواریم امسال مسئولین محترم شهرستان مریوان در برگزاری یاد وخاطره این شهید گرانقدر این فرمانده عزیز و همرزمش شهید احمد کریمی سنگ تمام گذاشته ونگذارند یاد چنین فرمانده بزرگی از خاطره ها پاک شود وعده گاه ما 30اردیبهشت 1391 گلزار شهدا مریوان
آن روزها دروازه ای برای شهادت داشتیم..
اما امروز معبری تنگ......
هنوز هم برای شهادت فرصت هست دل راباید صاف کرد.
«مقام معظم رهبری»
آری اسماعیل دلش را صاف کرده بود که توانست از معبر تنگ عبور کند .
آن دلی که برای دیدار یار آرامش از وی گرفته بود عاقبت با رسیدن به وصال یار آرام گرفت آرام...
دست نوشته شهیـــــــد:
بار خدایا مادامی که عمر من در اطاعت تو صرف می گردد مرا زنده بدار...
و زمانی که عمرم چرا گاه شیطان شد پیش از آن که گرفتار خشم و غضب تو گردم جانم را بستان...




کلیپ مداحی شهید سریشی
برای دانلود کلیپ اینجا کلیک کنید
![]()
به خدا وقتی که اسماعیل پشت دوشکا می رفت و دشمن را از پای در می آورد
ای کاش بودید و می دیدید...حتی خود عبد المالک
اون نامرد خبیث،در این درگیری توسط اسماعیل مورد اصابت قرار گرفته بود...
قسمتی از سخنرانی آقای گمرکی فرمانده اسماعیل

تو گرماگرم نبرد چشمم به اسماعیل افتاد.مثل شیر می جنگید.
با شجاعت خاصی با تیربار گرینوف تیراندازی می کرد.
بعضی وقت ها می رفت پشت ماشین و با دوشکا تیراندازی می کرد.
خیلی از نیروهای عبدالمالک رو اسماعیل به درک واصل کرد.
واقعا ترس و خستگی برای اسماعیل مفهومی نداشت...
صدای تیرهایی که به ماشین می خورد توجه من رو به سمت دوشکا جلب کرد.
اسماعیل بی اعتنا به این همه تیر که به اطرافش می خورد مشغول تیراندازی با دوشکا بود...
واقعا سنگ تموم گذاشته بود.
از بالای همه ارتفاعات مرزی به سمت دوشکای او شلیک می شد.
اسماعی جلوی هرگونه جابه جایی اشرار رو گرفته بود.
در ان شرایط بارش گلوله از طرف دشمن آنقدر زیاد بود که همه بچه ها سنگر گرفته بودند.
یک باره احساس کردم صدای دوشکا قطع شد!
حدس می زدم گلوله های اسماعیل تمام شود.پنج خشاب هفتادتایی بیشتر نداشت .
یک دفعه دیدم دوشکا را رها کرد و از پشت تویتای لندکروز پرید پایین...
اسماعیل غیر از فشنگ های گرینوف،پنج خشاب هفتاد تایی دوشکا را خالی کرده بود...
حسابی از اشرار تلفات گرفت.وقتی هم گلوله ها تمام شد از ماشین پرید پایین.
همان لحظه از بغل تیر به ران پایش خورد...یک تیر هم به ساق پایش خورده بود.
چند تا ترکش همه به پهلویش خورده بود...
جالب بود که اسماعیل با اون حال به ما روحیه می داد.
می گفت:با یاری خدا موفق می شیم...
همرزم شهید

فیلم مصاحبه با شهیــــــد سریشی در اردوی قم سال84
برای دانلود کلیپ اینجا کلیک کنید
کلیپی از شهیــــــد اسماعیل سریشی
برای دانلود کلیپ اینجا کلیک کنید

دیشب از چشمم بسیجی میچکید
از تمام شب «دوعیجی» میچکید
باز باران شهیدان بود و من
باز شب های «مریوان» بود و من
دست هایم باز تا آهنج رفت
تا غروب «کربلای پنج» رفت
یادهای رفته دیشب هست شد
شعرم از جامی اثیری مست شد
تا به اقیانوس های دور دست
هم چنان رودی که می پیوست شد
مثنوی در شیشه مجنون نشست
آن قدر نوشید تا بدمست شد
اولین مصرع چو بر کاغذ دوید
آسمان در پیش رویم دست شد…
یک نفر از ژرفنای آب ها
آمد و با ساقیام هم دست شد
باز دیشب سینهام بی تاب بود
چشم هاتان را نگاهم قاب بود
باز دیشب دیده، جیحون را گریست
راز سبز عشق مجنون را گریست
باز دیشب برکهها دریا شدند
عقده های ناگشوده وا شدند
خواب دیدم کربلا باریده بود
بر تمام شب خدا باریده بود
خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود
آسمان در چشمها ترکیده بود
مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!
چون عروسانِ فریبا بود، حیف!
این چنین مطرود و بیحاصل نبود
مرگ آنجا آخرین منزل نبود
ای غریو توپها در بهت دشت
آه ای اروند! ای «والفجر هشت!»
در هوا این عطر باروت است باز
روی دوش شهر، تابوت است باز
باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟
پای این البرز هم زنجیر کیست؟
پشت این لبخندها اندوه ماند
بارش باران ما انبوه ماند
همچنان پروانه ها رفتید، آه!
بر دل ما داغ تان چون کوه ماند!
یادها تا صبح زاری میکنند
واژه هایم بی قراری میکنند
خواب دیدم سایهای جان میگرفت
یک نفر در خویش پایان میگرفت
ای سواران بلندای سهیل!
شوکران نوشان «گردان کمیل!»
ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»
خیل مختاران! لثارات الحسین!
ای نگاه آسمان همراه تان
ای امام عصر خاطرخواه تان
ای در آتش سوخته! پرهای من!
ای بسیجی ها! برادرهای من!
ای بسیجی ها، چه تنها ماندهاید!
از گروه عاشقان جا ماندهاید
ای بسیجی ها! زمان را باد برد
آرزوهای نهان را باد برد
شور حال و جان سپردن هم نماند
بخت حتّی خوب مردن هم نماند
غرق در مانداب لنگرها شدیم
غافل از جادوی سنگرها شدیم
از غریو موج ها غافل شدیم
غرق در آرامش ساحل شدیم
فصل سرخ بی قراریها گذشت
فرصت چابک سواریها گذشت
فرصت از اشک و از خون تر شدن
از زمستان نیز عریان تر شدن
فرصت در خُم نشستن، مُل شدن
در دهان داغ آتش، گل شد
یاد باد آن آرزوهای نجیب
یاد باد آن فصل، آن فصل عجیب
اینک اما فصل تنها ماندن است
فصل تصنیف دریغا خواندن است
اینک اما غربتم عریان شده است
حاصل آغازها پایان شده است
اینک این ماییم، عریان و علیل
دستمان کوتاه و خرما بر نخیل
روی لبخندم صدایی گم شده است
پشت رؤیایم هوایی گم شده است
چشمهایم محو در بال کسی ست
در خیابان ها به دنبال کسی ست
نخل های سر جدا، یادش به خیر!
ای بسیجیها! خدا، یادش به خیر!
فصل سرخ بیقراری ها گذشت
فرصت شب زنده داری ها گذشت
این قلم امشب کفن پوشیده است
آرزوها را به تن پوشیده است
واژههایم را هدایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
«مقتل» آن شب غرق نور ماه بود
غرق در باران «روح الله» بود
جام را با او زدید و گم شدید
پای شب هوهو زدید و گم شدید
بازگردید ای کفن پوشان پاک!
غرق شد این نسل در امواج خاک
باز باران خزان پوشان زرد
باز توفان کفن پوشان درد
باز در من بادها آشفتهاند
لحظه هایم را به شب آغشتهاند
آمدیم و قاف ها در قید ماند
قلب ما در «پاسگاه زید» ماند
طالب فرهادها جز کوه نیست
مرهم این زخم جز اندوه نیست
عقدهها رفتند و علت مانده است
در گلویم «حاج همت» مانده است
زخمیام اما نمک حق من است
درد دارم نی لبک حق من است
پیش از این ها آسمان گل پوش بود
پیش از این ها یار در آغوش بود
اینک اما عدهای آتش شدند
بعد کوچ کوهها آرش شدند
بعضی از آن ها که خون نوشیدهاند
ارث جنگ عشق را پوشیدهاند
عدهای «حُسن القضا» را دیدهاند
عدهای را بنزها بلعیدهاند
بزدلانی کز یم خون تر شدند
از بسیجیها بسیجیتر شدند
آی، بیجان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
تو چه میدانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش، رقص مرگ را
تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناصه چیست
تو چه میدانی سقوط «پاوه» را
«باکری» را «باقری» را «کاوه» را
هیچ میدانی «مریوان» چیست؟ هان!
هیچ میدانی که «چمران» کیست؟ هان!
هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟
هیچ میدانی «دوعیجی» در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بیسر است
تو چه میدانی که جای ما کجاست
تو چه میدانی خدای ما کجاست
با همانهایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
با همان ها کز هوس آویختند
زهر در جام خمینی ریختند
پای خندق ها اُحد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
باش تا یادی از آن دیرین کنیم
تلخِ آن ابریق را شیرین کنیم
با خمینی جلوه ما دیگر است
او هزاران روح در یک پیکر است
ما ز شور عاشقی آکندهایم
ما به گرمای خمینی زندهایم
گر چه در رنجیم، در بندیم ما
زیر پای او دماوندیم ما
سینه پر آهیم، اما آهنیم
نسل یوسفهای بی پیراهنیم
ما از این بحریم، پاروها کجاست؟
این نشان! پس نوش داروها کجاست؟
ای بسیجیها زمان را باد برد!
تیشه ها را آخرین فرهاد برد
من غرور آخرین پروانهام
با تمام دردها همخانهام
ای عبور لحظهها دیگر شوید!
ای تمام نخلها بیسر شوید!
ای غروب خاک را آموخته!
چفیهها! ای چفیههای سوخته!
ای زمین، ای رملها، ای ماسهها
ای تگرگِ تقتقِ قناصهها
جمعی از ما بارها سر دادهایم
عدهای از ما برادر دادهایم
ما از آتش پارهها پر ساختیم
در دهان مرگ سنگر ساختیم
زندههای کمتر از مردارها!
با شما هستم، غنیمت خوارها!
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولیالامر شماست
با همان هایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را در هم نورد
از نسیم شادی یاران بگو!
از «شکست حصر آبادان» بگو!
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در «فتح المبین»
از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو
ای شکوه رفته! از «مهران» بگو!
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحراندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گل ها که میبردی بگو!
از «بقایی» از «بروجردی» بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
ای جماعت! جنگ یک آیینه است
هفته تاریخ را آدینه است
لحظهای از این همیشه بگذرید
اندر این آیینه خود را بنگرید
ابتدا احساسهامان تُرد بود
ابتدا اندوههامان خرد بود
رفتهرفته خندهها زاری شدند
زخمهامان کمکمک کاری شدند
ای شهیدان! دردها برگشتهاند
روزهامان را به شب آغشتهاند
فصلهامان گونهای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تنآلودهاند
آسمانهامان لجنآلودهاند
هفتهها در هفتهها گم میشوند
وهم ها فردای مردم میشوند…
فانیان وادی بی سنگری!
تیغ های مانده در آهنگری
حاصل آن ماجراها حیرت است؟
میوه فرهنگ جبهه عشرت است؟
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
زخمیام، اما نمک… بیفایده است
درد دارم، نیلبک… بیفایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشکر چنگیز از روحم گذشت
جان من پوسید در شبغارهها
آه ای خمپارهها، خمپارهها!

بسم الله
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ بقره 30
(به خاطر بیاور) هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمین، جانشینى قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا! »آیا کسى را در آن قرار میدهى که فساد و خونریزى کند؟! ما تسبیح و حمد تو را بجا می آوریم!، و تو را تقدیس می کنیم.» پروردگار فرمود: «من حقایقى را میدانم که شما نمیدانید.»
دل تنگم آه
این دلِ تنگم ،برای نگفتن، حرفها بسیار دارد
گوش می خواهم کو!
تا بشنود نجوای خاک را با آسمان ، همان عهدی که خداوند آنرا وعده کرده بود....
و تو با آسمان چه نجوا کردی که اینگونه با خاک پیوند خوردی حسینعلی جان ،واین سّری است که فقط یاران امام(ع) را بدان آگاهی هست.
وهرکس را که بند تعلقات است ، با خاک چه کار!
و من بیچاره هنوز هم خاک را در تعلقات خویش جستجو می کنم!
غافل اینکه حقیقت خاک را باید در خود جستجو کرد.
شرمنده شهدا
مطالبی
که میخوانید روایتی است از داستان زندگی سردار مظلوم وگمنام خمینی
،شهیدعزیز حسینعلی مهرزادی فرمانده ستاد لشگرسرالاسرار وملکوتی 25 کربلا.

در دی ماه سال 1330 در خانواده ای کارگری در شهرستان بهشهر به دنیا آمد. او پنجمین فرزند خانواده ای بود که با مشکلات مالی فراوان دست به گریبان بود. مادرش می گوید: «بعد از اینکه به دنیا آمد وضعیت اقتصادی ما بهتر شد و خداوند در رحمتش را گشود.» در شش سالگی قرآن را فرا گرفت. پسری پر جنب و جوش و فعال بود و بیشتر در منزل با برادران ناتنی خود بازی می کرد. در سال 1337 وارد دبستان نظامی گنجوی بهشهر شد. به کتاب و درس علاقه فراوان داشت و تکالیف خود را در مدرسه انجام می داد. مادرش می گوید:
به خاطر هوش و استعداد بالایی که داشت در منزل تنبلی می کرد و درس نمی خواند . هر چه می گفتیم در جواب می گفت: «نگران نباشید من درسم را در مدرسه یاد گرفته ام و احتیاجی نیست که مجدداً آن را بخوانم.»
در دوره سربازی فعالیتهای سیاسی خود را آغاز کرد. در این دوره با ایجاد بی نظمی در ارتش معتقد بود بی نظمی در سطوح مختلف ارتش موجب تضعیف آن خواهد شد به همین خاطر مورد توبیخ قرار گرفت. به دلیل فعالیتهای سیاسی در سطح مدارس بارها از روستایی به روستای دیگر تبعید شد.

در سال 1356 فعالیتهای مخفی خود را به شرکت در جلسات سیاسی و تکثیر و پخش اعلامیه ها و نوارهای امام خمینی در سطح استان مازندران گسترش داد در عید نوروز سال 1357 برای شهیدان انقلاب سفره پهن کرد و نان خشک و خرما بر سفره عید گذاشت. در همین سال در هدایت مردم در راه انقلاب اسلامی فعالانه شرکت داشت و به همراه عده ای از دوستان اقدام به تشکیل یک گروه چریکی کرد و با تهیه مقادیری سلاح و مهمات آماده جنگ مسلحانه با رژیم ستم شاهی شد. در 14 مهر 1357 اولین فرزندش فائقه به دنیا آمد. با تولد فرزند ،می گفت: تو دخترم عزم مرا در راه انقلاب مصمم تر کردی. وقتی که دخترش پنج روزه بود به خاطر شرکت در آتش زدن یک مشروب فروشی صبح روز 21 مهر 1357 دستگیر ولی با تلاش دوستانش بعد از چند روز آزاد شد.

در اوایل تیر ماه 1358 به همراه دوستانش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بهشهر را بنیان نهاد و خود عضو شورای مرکزی سپاه شد و پس از مدتی به عنوان مسئول تدارکات سپاه منصوب گردید. در تشکیل بسیج و آموزش پاسداران فعالیت داشت.از دوم بهمن تا بیست هفتم اسفند سال 1358 فرماندهی گروه عملیاتی در جنگ دوم گنبد و مسئولیت پاکسازی شهر را به عهده داشت. در گنبد تلاشهای بسیاری برای ایجاد امنیت و مقابله با گروهها به انجام رساند و در بازگشت به همسرش گفت: «ضدانقلاب باید خواب ببیند که دوباره در گنبد اتفاقی بیفتد.»

در 27 اسفند 1358 به کردستان اعزام شد و جانشینی فرمانده گروهان عملیاتی در شهر پاوه را عهده دار بود. در این زمان در محاصره و کمین ضدانقلاب افتاد و از ناحیه سر زخمی شد و مدتی تحت درمان بود. پس از بازگشت از کردستان در 16 اردیبهشت 1359 به مسئولیت واحد تدارکات سپاه منطقه 3 سپاه(گیلان و مازندران) منصوب شد. پس از دو ماه در 21 تیرماه 1359 به کردستان و قرار گاه حمزه سید الشهدا(ع) رفت و به عنوان فرمانده محور بیجار ـ تکاب و بوکان مشغول به کار گردید. پس از مراجعت از کردستان در 7 شهریور 1359 بار دیگر در سمت مسئول واحد تدارکات منطقه 3سپاه مشغول خدمت شد. پس از شروع جنگ تحمیلی در 25 مهر 1359 به جبهه جنوب اعزام و تا هشتم آذر ماه همان سال به عنوان جانشین فرمانده گردان در سرپل ذهاب و شوش حضور داشت. پس از بازگشت از منطقه جنگی در واحد فرماندهی منطقه 3 به کار مشغول شد. در آذر ماه 1359 فرماندهی سپاه گنبد را به عهده گرفت. از این تاریخ مهاجرت او و خانواده اش از شهری به شهر دیگر آغاز شد.

دو سال و دو ماه فرماندهی سپاه گنبد را به عهده داشت. در این مدت با حفظ سمت بارها به جبهه اعزام گردید. در بهمن و اسفند 1360 در منطقه چزابه حضور داشت که در این مأموریت اصغر بیات به شهادت رسید و او به همراه مهدی مهدوی مجروح شدند.

در فروردین 1361 بار دیگر در جبهه حضور یافت و به همراه شهید قاری و شهید ابوعمار مشاورت فرمانده تیپ در قرارگاه خاتم الانبیاء را در عملیات بیت المقدس به عهده گرفت. همچنین با حفظ سمت فرماندهی سپاه گنبد با عنوان مشاور نظامی فرمانده تیپ در عملیات والفجر مقدماتی حضور داشت. در شهریور 1362 به فرماندهی سپاه سوادکوه منصوب و مدتی عهده دار این مسئولین بود. سپس با حفظ سمت به عنوان فرمانده تیپ 1 قدس در اسفند ماه 1362 در عملیات والفجر 6 و خیبر شرکت داشت.
به افراد فقیر خیلی علاقه داشت و با آنها رفت و آمد خانوادگی برقرار می کرد. اگر برای شخصی گرفتاری پیش می آمد تا آنجا که توان داشت کمک می کرد.

در ایامی که خانواده اش در پادگان بهشتی اهواز ساکن بودن، می توانست دفعات بیشتری در کنار آنان باشد اما شبها در کنار نیروهایش می ماند. در همین ایام همسرش در یادداشتی از قول همسر یکی از همسایگان در محبت، مهرزادی نسبت به خانواده تردید روا می دارد و او در پاسخ می گوید: «چطور می توانم از کنار نیروها عبور کنم و نزد خانواده بیایم در حالی که برای نیروها چنین امکانی وجود ندارد. من حتی در تاریکی از نگاه نگهبان خجالت می کشم.»

از 28 بهمن 1360 به سمت رئیس ستاد لشکر 25 کربلا منصوب گردید و با این سمت تا مهرماه 1364 به طور مستمر در جبهه های نبرد حضور داشت. در این مدت در عملیاتهای بدر، قدس 2 و 3 شرکت جست و چهار بار مجروح گردید. در مهرماه 1364 با درخواست و پیگیریهای شدید اداره آموزش و پرورش شهرستان بهشهر بازگشت در دبستان المهدی این شهر مشغول تدریس شد. در حالی که امکان مدیریت دبیرستان برایش مهیا بود تدریس در کلاس اول ابتدایی را برگزید و هر چه اصرار کردند، گفت: «مدتها رئیس بودم ولی این دفعه می خواهم مرئوس باشم و نفسم را بیازمایم.» بعد از چهل روز در 28 آبان 1364 با درخواست مکرر فرماندهی لشکر 25 کربلا دوباره به جمع رزمندگان این لشکر پیوست وبه عنوان رئیس ستاد لشکر 25 کربلا مسئول نظارت بر عملیات الفجر 8 درشهر فاوبود. در این عملیات بر اثر بمباران شیمیایی دشمن مجروح شد و غروب پنجشنبه 8 سفند 1364 به نزد خانواده اش رفت.

همسرش می گوید :بعد از عملیات والفجر 8 دقیقاً هشتم اسفند ،موقع اذان بود که با قیافه ای که انگار چند ماهی حمام نرفته است ،واردحیاط منزل شد،گفتم چرا پیر شدی وقیافه ات این طور شده ؟گفت:( الان یک ماه است حمام نرفته ام وپوتین را از پایم در نیاورده ام )با وجود این خیلی برایم جالب بود که پاهایش اصلاً بو نمی داد ،تن او نه تنها بوی بدی نداشت ،بلکه بوی خاک کربلا را داشت.

دخترش در بیان خاطره آخرین دیدار پدر می گوید:
آخرین بار بادکنک وگیره سر برایم خرید ،سه روز پیش ما ماند وهر روز تا مدرسه ما را همراهی می کرد.آخرین روز به مدرسه آمد وبا من ومادرم خداحافظی کرد ورفت.موقع رفتن به من گفت:(تا وقتی که مامان از تو راضی نباشد من هم راضی نیستم ،پس درسهایت را بخوان وبه مادر کمک کن واز همه مهمتر مثل حضرت زینب (س)زندگی کن وکارهایت را به نحو احسن انجام بده )
همسرش نقل میکند:
صبح زود از خواب بیدار شد ،بچه ها خواب بودند ،باحالتی حسرت بار وهمراه باخوشحالی گفت:(خواب دیدم امام حسین ویارانش روبروی من هستند،من ناراحت وگردنم را کج کرده ام که چرا در جمع آنها نیستم ،امام به من اشاره کرد وفرمودتو هم باید در جمع ما باشی)وصیت کرده بود که اگر شهید شدم مرا خودت وفرزندانم درون قبر بگذارید،موقع خدا حافظی فائزه ومحمد حسین پاهایش را بغل کردندوکلی گریه کردند،آن روز شاید ده بار خداحافظی کرد ،چون تحمل خداحافظی را نداشتمبه مدرسه رفتم،اما به مدرسه زنگ زد وتلفنی خداحافظی کرد.باز راضی نشد وبه مدرسه آمد وخدا حافظی کرد.گریه بچه ها مانع رفتن او می شد،شب را درخانه ماندوصبح زود روز سه شنبه سیزدهم اسفند ماه وقتی بچه ها در خواب بودند ،رفت....

مهرزادی در صبح سه شنبه 13 اسفند 1364 با در خواست مکرر تلفنی فرماندهی لشکر کربلا مبنی بر نیاز لشکر به حضور وی بعد از سه روز مرخصی به منطقه جنگی بازگشت. در روز جمعه شانزدهم اسفند وصیت نامه خود را نوشت.در شبی که فردایش به شهادت رسید، روی زمین دراز کشیده بود و خوابش نمی برد. روز شنبه 17 اسفند همسنگرانش نماز ظهر را به امامت او به جا آوردند و او برای هماهنگی نیروهای لشکر به منطقه ام القصر در نزدیکی بندرفاو رفت. سرانجام در ساعت پنج بعد ازظهر روز 22 اسفند ، همزمان با شهادت حاج عسکر قاری و سالگرد شهادت امام علی النقی (ع) ـ در محور ام القصر فاو به شهادت رسید.

شهید مصطفی گلگون تعریف میکرد:در فاو در ترک موتور او بودم که با دست اشاره کرد آنجا کارخانه نمک است،درهمین حین ترکشی به گردنش اصابت کرد،حرکت موتور آرام شد واو به زمین افتادوبه کاروان کربلا پیوست.
ماردش میگوید ،چون شهادت آرزوی قلبی او بود بعد از شنیدن خبر شهادتش به گفته او عمل کردم ووضو گرفتم ونماز شکر گذاشتم.

همسرشهید مهرزادی میگوید:آن قدر منتظر شهادت او بودم ،انتظار شهادتش برایم کشنده تر از شهادتش بود،وقتی جنازه اش را آوردندهمان بوی خوش کربلا را میداد،جنازه اش را برای آخرین دیدار فرزندان به خانه آوردم،سپس من وبچه ها او را داخل قبر گذاشتیم.
خاطراتی از زبان سردار مرتضی قربانی (فرمانده وقت لشگر ۲۵ کربلا)
سردار شهید حسین علی مهرزادی كه در همین عملیات (عملیات والفجر هشت) به درجهی رفیع شهادت نایل آمد، در اصل معلم بود در عملیاتهای قدس یك و دو من شیفته او شدم. با وجود تواضع یك فرد مقتدری هم بود. همین باعث شد او را در ستاد لشكر به كارگیری كنیم. ما نیاز مبرم به فردی داشتیم كه بتواند با شرایط سخت خودش را وفق دهد و از طرفی هم با همان شرایط تصمیمگیری درستی داشته باشد، شهید مهرزادی چنین شخصی بود. او را در كنار آقای نوریان گذاشتیم. در عملیات بزرگی مثل والفجر هشت میبایست دو نفر در ستاد به كارگیری شوند. یك لحظه نمیبایست در پشتیبانی، ارسال نیرو و امكانات وقفه ایجاد میشد. به همین خاطر میبایست دو نفر در ستاد لشكر حضور داشته باشند. شهید مهرزادی انتخاب مناسب و شایستهای بود. نمیدانم حضور قوی، مدبرانه و مقتدرانهی او را در تمام مراحل عملیات چگونه بیان كنم. به نظرم بیان این خاطره بتواند گوشهای از رادمردی این سردار را برای مخاطبان به نمایش بگذارد: در تمام جلساتی كه طی عملیات والفجر هشت در لشكر 25 انجام گرفت شهید مهرزادی بارها و بارها از بچهها خواسته بود، برای این كه شهید شود، دعا كنند. تو مقر لشكر بودیم كه به او گفتند همسرت پشت تلفن منتظر شماست. كمی فكر كرد و گفت بگویید همین الان رفت خط و نیست. همه از این كه مهرزادی دروغ گفته بود، تعجب كردند. بعدها مشخص شد كه او میترسید با این ارتباط عاطفی، ارتباط او با خدا قطع شود. این عبارت هم از خودش است كه گفت: در آن لحظه نمیخواستم سیم شهادت قطع شود.
شهید حسینعلی مهرزادی هنگام شهادت مسئولیت ستاد لشکر 25 کربلا را به عهده داشت. پیکر مطهرش در بهشت فاطمه (س) بهشهر به خاک سپرده شد. از او دو دختر به نام های فائقه و فائزه و یک پسر به نام محمد حسین به یادگار مانده است.
التماس دعای فرج
گرداب- دوم اردیبهشت است؛ سالروز تشکیل سپاه. نهادی که سیری در تاریخ و
عملکرد آن نشان می دهد در طول سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی چه
خدمات و ایثارگری های شگرفی داشته است.


| بسم الله الرحمن الرحیم
اگر روایات شیعه وسنی را بررسی کنیم متوجه می شویم که علت دفن شبانه حضرت زهرا نارضایتی ایشان از ابوبکر وعمر بوده است. آری، فاطمه وصیت كرد كه او را شبانه دفن نموده و هیچ یك از كسانى را كه بر وى ستم كردهاند، خبر نكنند، و این بهترین سند براى شیعه است تا ثابت كنند كه صدیقه شهیده مظلوم از دنیا رفته و از افرادى كه بر وى ستم كردهاند، هرگز راضى نشده است.
روایات فراوانى در كتابهاى شیعه و سنى بر این مطلب دلالت دارد كه به اختصار چند روایت را ذكر مىكنیم:
دفن شبانه، در روایات اهل سنت از بین روایات اهل سنت فقط به دو روایت اشاره می کنیم: محمد بن اسماعیل بخارى مىنویسد: فاطمه زهرا سلام الله علیها، شش ماه پس از رسول خدا (ص) زنده بود، زمانى كه از دنیا رفت، شوهرش علی علیه السلام او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را با خبر نساخت.(1) ابن قتیبه دینورى نیز در تأویل مختلف الحدیث مىنویسد:
فاطمه از ابوبکر میراث پدرش را خواست، ابوبکر نپذیرفت، قسم خورد که دیگر با او (ابوبکر) سخن نگوید و وصیت کرد که شبانه دفن شود تا او (ابوبکر) در دفن وى حاضر نشود.(2)
دفن شبانه در روایات شیعه هر چند كه سبب وصیت صدیقه طاهره در میان شیعیان مشخص و اجماعى است؛ اما در عین حال به یك روایت اشاره مىكنیم. مرحوم شیخ صدوق در علت دفن شبانه آن حضرت مىنویسد: علی بن ابوحمزه از امام صادق علیه السلام پرسید: چرا فاطمه را شب دفن كردند نه روز؟ فرمود: فاطمه سلام الله علیها وصیت كرده بود تا در شب وى را دفن كنند تا مردانی (ابوبكر و عمر) بر جنازه آن حضرت نماز نخوانند.(3)
نتیجه: با توجه به مدارك موجود و اعتراف بزرگان اهل سنت، دلیل دفن شبانه آن حضرت وصیت آن حضرت بود كه نمىخواست افرادى كه بر او ستم كردهاند، بر جنازهاش نماز بخوانند و با این كار خشم خود را از غاصبان خلافت جاودانه ساخت.
------------------------------ (1) «وَعَاشَتْ بَعْدَ النبی صلى الله علیه وسلم سِتَّةَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّیَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِیٌّ لَیْلًا ولم یُؤْذِنْ بها أَبَا بَكْرٍ وَصَلَّى علیها.» منبع: البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازی، باب غزوة خیبر، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن كثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.
(2) «وقد طالبت فاطمة رضی الله عنها أبا بكر رضی الله عنه بمیراث أبیها رسول الله صلى الله علیه وسلم فلما لم یعطها إیاه حلفت لا تكلمه أبدا وأوصت أن تدفن لیلا لئلا یحضرها فدفنت لیلا.» منبع: الدینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبة (متوفای276هـ)، تأویل مختلف الحدیث، ج 1، ص 300، تحقیق: محمد زهری النجار، ناشر: دار الجیل، بیروت، 1393هـ، 1972م.
(3) عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ
أَبِیهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام لِأَیِّ عِلَّةٍ
دُفِنَتْ فَاطِمَةُ (علیها السلام) بِاللَّیْلِ وَ لَمْ تُدْفَنْ بِالنَّهَارِ
قَالَ لِأَنَّهَا أَوْصَتْ أَنْ لا یُصَلِّیَ عَلَیْهَا رِجَالٌ [الرَّجُلانِ]. |
| اطلاعیه ************************** اطلاعیه قابل توجه كار شناسان و كاركنان پاكسازی ![]() بدینوسیله به اطلاع كلیه مدیران محترم شركتها و كارشناسان گرانقدر و تخریبچیان فدا كار میرساند با توجه به عنایت معاون محترم مركز مین زدایی ( جناب مهندس حیدری ) و اعلام آمادگی ایشان جهت پاسخ گویی به سوالات شما دررابطه با مسائل و مشكلات پاكسازی و مین زدایی به صورت زنده و بدون محدودیت وقت در تاریخ 24/1/91 از ساعت 20.30 در این وبلاگ جبهه های مقدس http://suroosh.blogfa.com/ خواهشمند است در این جلسه شركت فرمایید . لازم به ذكر است از هم اكنون میتوانید در قسمت نظرات همین پست سوالات و نظرات خود را اعلام نمایید . و ضمنا بر اساس وعده جناب مهندس حیدری به بهترین نظر هدیه ای تقدیم می گردد . |
![]() |
|
| تکاوران ارتش جمهوری اسلامی ایران (جدید) | |
| تهییه شده از تیپ نوهد ارتش جمهوری اسلامی ایران و قسمتی از سپاه پاسداران است. | |
|
|
پخش و دانلود (flv) |
![]() |
|
| جز وفاداران... (جدید) | |
| به یاد شهید سید مرتضی آوینی...وجزء وفاداران را به اینجا راه نمیدهند به روایت محسن مرادی.منطقه ی عملیاتی سومار | |
|
|
دانلود wmv |
|
|
پخش و دانلود (flv) |
![]() |
|
| نماهنگ زیبای خلبانان (جدید) | |
|
|
دانلود wmv |
![]() |
|
|
حاجی بخشی در دوربین روایت فتح (جدید) |
|
|
|
دانلود و پخش و دانلود (flv) (flv) |
![]() |
|
| صحبت های دلنشین سردار حاج قاسم سلیمانی از دوران دفاع مقدس | |
|
|
دانلود و پخش و دانلود (flv) (flv) |
![]() |
|
| 31 شهریور ماه سالروز آغاز هفته دفاع مقدس است. رجانیوزبهعنوان دومین یادنامه تصویری، كلیپی از لحظات مجاهدت و شهادت رزمندگان دفاع مق دس در جبهههای حق علیه باطل را منتشر میكند. | |
|
|
دانلود و پخش و دانلود (flv) (flv) |
![]() |
|
| صحبت های جذاب سردار قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس در زمان جنگ در باب جهاد وشهادت | |
|
|
دانلود و پخش و دانلود (flv) (flv) |
![]() |
|
| مراسم تشیع پیکر جانباز شهید ماشاءالله عبدی | |
|
|
دانلود و پخش و دانلود (flv) (flv) |
![]() |
|
| سرداران | |
|
|
دانلود و پخش و دانلود (flv) (flv) |
![]() |
||
| وعده ی الهی | ||
|
|
wmv |
18.7 مگابایت |
![]() |
|
| هفت سین رزمندگان در سنگر های جبهه | |
|
|
پخش و دانلود (flv) |
![]() |
|
| الو الو کربلا پس نخود ها چی شدن | |
|
|
پخش و دانلود (flv) |
![]() |
|
| شهید بهنام محمدی | |
|
|
پخش و دانلود (flv) |
![]() |
|
|
سرزمین نینوا یادش بخیر «مداحی حاج صادق آهنگران» |
|
|
|
پخش و دانلود (flv) |
![]() |
|
|
با این ستاره ها «ما مرد جنگیم و از جنگ نمی هراسیم» |
|
|
|
پخش و دانلود (flv) |
![]() |
|
| پرنده عاشق | |
|
«من برمی
گردم به منطقه تا سنگر خالی نباشد من برمی گردم و تا آنجایی که
نفس دارم بکوشم این مزدوران عراقی را از کشورمان بیرون و در
عراق سقوطشان بدیم... |
|
|
|
پخش و دانلود (flv) |
![]() |
|
| پرواز به عرش | |
|
خلبان علی اکبر شیرودی، گرچه تو رفتی ای مرد بلند پرواز جاودان اما بدان که هنوز هم کسانی هستند که از تو درس آموختند و مثل تو در هنگام نیاز به عرش پرواز خواهند کرد. |
|
|
|
پخش و دانلود (flv) |
![]() |
|
| مرد آسمان | |
|
فتوکلیپی
زیبا درمورد شهید علی اکبر شیرودی دلاور مرد تیز پرواز و
رکورددار تعداد پرواز های جنگی جهان . |
|
|
|
پخش و دانلود (flv) |
![]() |
||
| دیدار با خانواده شهید (01/07/89) | ||
| (با دو فرمت متفاوت برای دانلود) | ||
|
|
wmv |
20,447 کیلو بایت |
|
|
3gp |
13,643 کیلو بایت |
|
|
پخش و دانلود (flv) |
----- |
![]() |
||
|
گمنام سال 61 داری؟ کلیپی زیبا از شهدای گمنام و مادران و فرزندان داغدار |
||
| (با دو کیفیت متفاوت) | ||
|
|
wmv |
13,765 کیلو بایت |
|
|
wmv |
6,715 کیلو بایت |
شهادت ۳ پاسدار سپاه علی بن ابیطالب چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۲۹ سه
تن از پاسداران سپاه علی بن ابیطالب(ع) در جریان نجات سربازان و
پاسداران از سنگرهای برفگرفته، دچار یخزدگی شده و به شهادت رسیدند.
به گزارش افکارنیوز به نقل از فارس، در پی
عملیات لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب در غرب کشور به منظور ایجاد امنیت و
بیرون راندن نیروهای ضد انقلاب، در آستانه سال نو، سه تن از تکاوران سپاه
علی بن ابیطالب(ع) به نامهای روحالله شکارچی، سعید غلامی شهروز و محمد
سلیمانی در این منطقه به شهادت رسیدند. شهادت این پاسداران در نقطه صفر مرزی در ارتفاعات جاسوسان شمالغرب کشور و به دنبال بارش سنگین برف در این منطقه اتفاق افتاده است. این سه نفر در جریان نجات سربازان و پاسداران از سنگرهای برفگرفته، دچار یخزدگی شده و به شهادت رسیدند. فرمانده سپاه علی بن ابیطالب(ع) طی پیامی شهادت این سه پاسدار غیور را به مقام معظم رهبری و خانوادههای آنان تبریک و تسلیت گفت. متن پیام مهدی مهدوینژاد به این شرح است: «در آستانه تحول طبیعت، ترنم بهاری، فضای آکنده از ولایتمداری را با عطر جانفشانی دلاورمردان عرصه جهاد و شهادت و حافظان امنیت در فضای شهرمان، روح و جان حماسهسازان ۲۲ بهمن و دوازدهم اسفند مردم همیشه آگاه، بصیر، مخلص استان قم را عطرآگین و طراوتی دوباره بخشید تا بر همگان روشن شود راه نورانی و سعادتمندانه شهادت همچنان به روی مشتاقان باز است و سبب شود دلدادگان در آرزوی رسیدن به فیض عظمی در غبطه خود غوطهور باشند. شهادت پاسداران سلحشور و سرافراز و رشید سپاه اسلام، شهیدان عزیز روحالله شکارچی، سعید غلامی شهروز و محمد سلیمانی که در حین اجرای ماموریت در نقطه صفر مرزی در سلسله ارتفاعات جاسوسان شمالغرب کشور و پاسداری از انقلاب مقدس اسلامی به درجه رفیع شهادت نائل آمدند را به محضر مبارک امام زمان(عج)، مقام معظم رهبری و فرمانده معظم کل قوا، امت همیشه در صحنه و ولایتمدار استان قم، خانواده شهیدان و همرزمان این شهدا، تبریک و تسلیت عرض میکنم.» مراسم تشییع این سه شهید ساعت ۱۰ صبح فردا از مسجد امام حسن عسکری(ع) به طرف حرم حضرت معصومه(س) و پس از اقامه نماز در حرم مطهر، به سمت گلزار شهدای علیبنجعفر برگزار خواهد شد. همچنین مراسم بزرگداشت نخستین شب شهادت این سه غیورمرد سپاه علی بن ابیطالب(ع) فردا چهارشنبه، پس از نماز مغرب و عشا در مسجد اعظم برگزار خواهد میشود. لشکر عملیاتی علی بن ابیطالب(ع) از تیرماه امسال در منطقه کردستان و غرب کشور، مشغول انجام عملیات به منظور پاکسازی این مناطق از اشرار و ضدانقلاب است. ارتفاعات جاسوسان که دارای سه طبقه سنگر مستحکم دفاعی بود در مهرماه توسط دلاورمردان این لشکر فتح شد و نیروهای لشکر عملیاتی علی بن ابیطالب(ع) به منظور حفظ امنیت هموطنان غرب کشور در طول مدت زمستان از این منطقه حفاظت میکردهاند. منبع: افكار نیوز |
حجت الله رحیمی خادم الشهداء و ذاکر اهل بیت(ع)، به شهدا پیوست. شهید حجت الله رحیمی متولد 1368/12/24در شهر باغملک دیده به جهان گشود و در سن 9 سالگی به عضویت پایگاه مقاومت بسیج سیدالشهدا باغملک درآمد وی از سال 1380در سطح مساجد وهیئت های شهرستان مداحی می کرد ودر سال 1385 هیئت خانگی نورالائمه را با هدف گسترش فرهنگ معنوی اهل بیت عصمت و طهارت راه اندازی نمود همزمان با راه اندازی این هیئت استقبال کننده از کاروان های راهیان نور چند سالی است که در منطقه جنوب فعالیت داشته است وی دانشجوی رشته کامپیوتر بوده ودر سال 1390به عنوان فرمانده پایگاه بسیج دانشجوئی دانشگاه آزاد اسلامی باغملک منصوب گردید. شهید حجت الله رحیمی در حالیکه تنها 7 روز تا تولد 22 سالگی اش باقی مانده بود درساعت 10صبح مورخه 390/12/18درشهرستان خرمشهر منطقه شلمچه دعوت حق را لبیک گفت وبه فوز عظیم شهادت نائل آمد.
مداحی شهید جهت شنیدن و دریافت فایل اینجا کلیک کنید خوشا بحالش اللهم الرزقنا شهاده فی سبیلک |
صغری خیل فرهنگ
|
![]() گفت وگوی «جوان» با صدیقه سالاریان، مادر شهید مصطفی احمدی روشن علم و دانش ترور شدنی نیست صغری خیل فرهنگ |
|
مرجع : سایت خبری جوان آنلاین گزارشگر : صغری خیلفرهنگ مپرسید،ای سبکباران، مپرسیدمرا با عشق او تنها گذارید غریق لطف آن دریا نگاهم مرا تنها به این دریا سپارید! غواصهای خط شكن در اروند زمزمههایی شنیده میشد از عملیات و حرفهای زیادی بر سر زبانها كه عملیات در اروند غیر ممكن خواهد بود. استدلالشان هم همین اروند بود. حق هم داشتند اروند بود و وحشیگریش. تكلیفش هم معلوم نبود. بچهها كه كمر همت بستند اما داستان اروند طور دیگری نوشته شد. داستان اروند با شجاعت مردان دریادلش زیبا نوشته و همیشه خواندنی شد. بچهها قانون طبیعت را شكستند، به اراده خدا معجزه كردند، رادارهای رازیت كه حتی عبور ماهیها را هم نشان میداد به حد ایمان بچهها صفر شد. مگر میشد بیهمت والایشان روی اروند خروشان، با آن جزر و مدش و با آن عرض بلندش پلی زد به پهنای شجاعتشان. زمزمهشان یا زهرا بود و نجوای درونیشان السلامعلیك یا اباعبداللهالحسین(ع). اروند را همه با حماسه غواصانش میشناسند. شب عملیات كه شد و هنگامه عمل... اروند ماند و غواصهایش... اروند ماند و... این روزها شاید اروند هم به حد ما داغدار و دلگیر باشد و به حد ما نگران و ملتهب. و امروز به جرأت میتوانیم بگوییم، خلیج فارس همه غرورش را از بركت شهدایی دارد كه در او غلتیدند و دم نزدند تا دشمن ملعون زمزمهای از آنها به گوش نامحرمان نرساند. چه دل پر خونی دارد اروند، سخت است كه شاهد شهادت تكتك مردانش باشد و سكوت كند و دم نزند. و بحق است اگر مردان شهیدش را دو اجر باشد نزد پروردگارت زیرا كه جنگ در آب، آن هم شب، در آب اروند خروشان، زیر آتش سنگینی که از بالای سرت میریزد. (. . . یك نگاه به اروند كرد، صاف صاف؛ آرام داشت میرفت. دریغ از یك موج كوچك. ماه هم وسط آسمان، همه جا روشن روشن بود، گفت: «بچهها بیخیال، كجا بریم با این وضعیت؟ یه موج هم رو آب نیس. نفس بكشیم صدامونو میشنون. چه برسه به شناسایی.» یك ربع نكشید؛ هوا ابری شد، اروند «توفانی») |
السَّلامُ
عَلَیْكِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ
السَّلامُ عَلَیْكِ یَا بِنْتَ فَاطِمَةَ وَ خَدِیجَةَ
السَّلامُ عَلَیْكِ یَا بِنْتَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ
السَّلامُ عَلَیْكِ یَا بِنْتَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ
السَّلامُ عَلَیْكِ یَا بِنْتَ وَلِیِّ اللَّهِ
السَّلامُ عَلَیْكِ یَا أُخْتَ وَلِیِّ اللَّهِ
السَّلامُ عَلَیْكِ یَا عَمَّةَ وَلِیِّ اللَّهِ
السَّلامُ عَلَیْكِ یَا بِنْتَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ
بَرَكَاتُهُ
السَّلامُ عَلَیْكِ عَرَّفَ اللَّهُ بَیْنَنَا وَ بَیْنَكُمْ فِی الْجَنَّةِ وَ
حَشَرَنَا فِی زُمْرَتِكُمْ وَ أَوْرَدَنَا حَوْضَ نَبِیِّكُمْ وَ سَقَانَا
بِكَأْسِ جَدِّكُمْ مِنْ یَدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ
عَلَیْكُمْ...

آمریکا از دستمان عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر. "شهید بهشتی"
الحمدلله رب العالمین
